چهارشنبه 11 مرداد1385
حرف هيچكس را باور نكن!
سلام به همه دوستای گلم 
اومدم آخرین پستم رو بزارم و برم
همینجا از نرگس و آقا الیاس هم عذر خواهی میکنم که نتونستم همراه خوبی براشون باشم
از همه دوستان عزیزم که تو این مدت همرایم کردن ممنونم

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بوسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?
شاد باشید
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : هانيه در ساعت 22:47
پنجشنبه 5 مرداد1385
هر قاصدکی یک پیامبر است

ساکت و ساده و سبک بود ؛ قاصدکی که داشت می رفت .
فرشته ای به او رسید و چیزی گفت . قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.
قاصدک رو به فرشته کرد و گفت : « اما شانه های من ظریف است زیر بار این خبر می شکند.
من نازک تر از « آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم »
فرشته گفت : درست است ، آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما قرار است بی قرار باشی .
فرشته گفت: « فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر »
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد
حالا هزاران سال است که قاصدک می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است . پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد .
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.
از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او اینهمه بی قرار شد .
عرفان نظر آهاری
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : هانيه در ساعت 0:17
جمعه 2 تیر1385
شعر تلخ
باآمدنت فريبم دادی
يا با رفتنت؟
کاش تو را هرگز نمی دیدم
تا همیشه سراغت را
از فرشتگان می گرفتم
تا تلخ ترین شعرم را
در گوش خدا نمی خواندم
کاش تو را هرگز نمی دیدم
آن وقت
نه بغضی در گلویم بود
نه این دلشدگی
و نه مشتی شعر...
واهه آرمن
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : هانيه در ساعت 13:16
چهارشنبه 3 خرداد1385
انتظار
سال ها به انتظار ایستادم
تا کسی بیاید
کسی که پنجر های دیار مرا باور کند
نشکند
از هجرت هیاهو بگوید
از سکوت...
دانه های کبود و خشک خاک را رنگ سبز بزند
ای کاش کسی بیاید
که آبی باشد
مثل دریا
آشنا مثل رویا
کسی که ندیده باشم
نه به چشم ، نه به خواب ، نه به رویا
کسی که مثل تو باشد
ساده، باران خورده و خیس
و من سال هاست به انتظار آمدن او
لحظه های سرد و ساکت روزگارم را
حتی با باران هم قسمت نمی کنم ...
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : هانيه در ساعت 21:12
سه شنبه 1 فروردین1385
برای نرگسم
تا برگردی
همه نرگس ها را
تازه نگه میدارم
هرچند زمستان تمام خواهد شد ...
هرچند که دو روزه ندیدمت ولی دلم برات تنگ شده .

ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما
ای از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغها
ای بادهای خوش نفس عشاق را فریاد رس
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
من هم سال نو رو به همه تبریک میگم و امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید .
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : هانيه در ساعت 11:54