یکشنبه 23 دی1386
زندگي
من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره ميترسم
دين را دوست دارم
ولي از كشيشها ميترسم
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها ميترسم
عشق را دوست دارم
ولي از زنها ميترسم
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه ميترسم
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم ميترسم
من ميترسم
پس هستم
اينچنين ميگذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار ميترسم
(حسين پناهي)
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : الياس در ساعت 12:45
دوشنبه 17 دی1386
عفو
بو سعید مهنه در حمام بود قایمش افتاده مردی خام بود
شوخ شيخ آورد تا بازوي او جمع كرد آن جمله پيش روي او
شيخ را گفتا بگو اي پاك جان تا جوانمردي چه باشد در جهان؟
شيخ گفتا شوخ پنهان كردن است پيش چشم خلق ناآوردن است
اين جوابي بود بر بالاي او قايم افتاد آن زمان در پاي او
چون به ناداني خويش اقرار كرد شيخ خوش شد قايم استغفار كرد
خالقا، پروردگارا، منعما پادشاها، كارسازا،مكرما
چون جوانمردي خلق عالمي هست از درياي فضلت شبنمي
شوخي و بيشرمي ما درگذار شوخ ما را پيش چشم ما ميار
قايم: دلاك حمام
افتاده مردي خام بود : كنايه از ميانسال بودن و كم فهم بودن
چون طولاني ميشه توضيحي نميدم بخونبن اگه لازم بود بگين دفعه بعد توضيحش بدم.
شاد و موفق باشيد.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : الياس در ساعت 18:20