سلام .
در مورد این مطلب که می خوام بنویسم دیر شده می دونم ولی خیلی هم دیر نشده ولی حیفم میاد نگم . و بیشتر از این دیر بشه.
اکنون هنگام در رسیده است . لحظه دیدار است . ذی الحجه است . ماه حج . ماه حرمت . شمشیرها آرام گرفته اند و و شیهه اسبان جنگی و نعره جنگجویان و قداره بندها در صحرا خاموش شده است جنگیدن و کینه ورزیدن و ترس زمین را مهلت صلح و پرستش و امنیت داده اند . خلق با خدا وعده دیدار دارد . باید در موسم رفت . به سراغ خدا نیز باید با خلق رفت . صدای ابراهیم را بر پشت زمین می شنوی؟ (( و اذن فی الناس بالحج! یاتوک رجالا و علی کل ضامر . یاتین من کل فی عمیق))...
موسم موسم حج و تجدید بیعت با ابراهیم و محمد و خدای اونهاست و خوش به سعادت کسی که رفت برای بیعت و بیعتی شایسته و بایسته کرد با اونها...
یه شعر (اگه بشه بهش گفت شعر) از خودم می ذارم . و ممکنه هیچ حس ادبی جالبی نداشته باشه ولی این چیزیه که مدتها توی ذهنم بود و با توجه به مسئولیتی که احساس می کردم باید می گفتم . یه حسی که بعد از خوندن کتاب حج تبدیل به یه باید در ذهنم شد و یک روز خودش رو به فکرم تحمیل کرد . و من هم از این اجبار استقبال کردم .
شاعری در مشعر
عارفی در عرفات
محمدی در غار
مسیحی بر دار
خلیلی در آتش
اسماعیلی در قربانگاه
ابراهیمی در من
و من اسماعیلی دیگر
کریسمس و تولد حضرت مسیح مبارک
پاورقی ۱: می خواستم بازم به ۴۰۵ و سیاست گیر بدم ولی دیدم حیف این روزها و این نوشته است که با این اراجیف خرابش کنم. در ضمن چیزهایی هست که خودتون بهتر از من می دونین.
پاورقی ۲: نیایش هم نوشته بودم ولی در دسترس نبود که بذارم. شرمنده.
در ضمن معلوم نیست که کی دوباره بتونم بیام . پس :
فعلاً شاد و موفق بمونید تا برگردم.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : الياس در ساعت 12:18
