تبليغاتX
دلشـــــــدگان
دلشـــــــدگان
یکشنبه 29 مرداد1385
بت، خدا

سلام

۱) اگه كسي بت رو پرستيد و حاضر بود به خاطر اون همه چيزش رو بده اون ديگه بت نيست خداست و اگه كسي خدا رو پرستيد و حاضر بود به خاطر اون قسمتي از دارايي و وجودش رو بده اون ديگه خدا نيست بت است.

۲) تا حالا شده به سفر و مرگ فكر كنين و به شباهت عجيب بين اين دوتا . انگار سفر يك ماكت از مرگ هست. آدم وقتي مي خواد بره سفر هدف و مقصدش رو مشخص می کنه ، وسايلش رو جمع و جور مي كنه ، به فكر هتل و اقامت توي مقصدش هست  و ... ولي تا حالا شده كه به سفر بزرگترمون هم فك كنيم؟؟ آیا هدفمون و مقصدمون رو مشخص کردیم می دونیم قراره به کجا برسیم ؟ آيا وسايلمون رو براي رفتن بستيم ؟ آيا فكر اينكه اونجا كجا مي خوايم اقامت كنيم هستيم؟؟...

دو روز دارم به اينا فكر مي كنم. اميدوارم به جاهاي خوبي برسم .

شاد و موفق باشيد.


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : الياس در ساعت 18:31
جمعه 13 مرداد1385
دوستی

سلام .

((خداوندا به آنکس را که دوست می داری بیاموز عشق زیباست و به آنکس که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر))

به رابطه مار با پوستش دقت کردین ؟ یا رابطه درخت با پوستش هیچ دقت کردین؟ هر دو وقتی دارن رشد می کنن به یه جایی می رسن که پوست دیگه ظرفیت و گنجایش رشد رو نداره و به ناچار از بین می ره و از بدنه جدا می شه تا رشد ادامه داشته باشه.

گاهی وقتا رابطه ما با دوستامون هم اینجوری می شه ، یعنی به جایی می رسیم که دیگه یکی مانع رشد اون یکی می شه . اینجاست که باید مثل یک مار یا درخت پوست بندازیم و اون رو از خودمون جدا کنیم و از اون جدا بشیم . که این به نفع هر دوست . چون ما هم می تونیم در نقش پوست باشیم (یعنی جلوی رشد کسی رو بگیریم) و هم در نقش بدنه و اصل باشیم (یعنی کسی جلوی رشد و تعالی ما رو بگیره) ...

و اگر روزی به هر دلیلی اون دوست که برامون خیلی عزیز بود و بهش وابسته بودیم رو از دست دادیم نباید ناراحت و نگران نبودش باشیم . چون قراره رشد و تعالی پیدا کنیم و به این فکر کنیم که اون توانایی همراهی ما رو نداشته و مانع از رشدمون می شده. و به این فکر کنیم که قراره از اون بهتر در مسیر رشدمون قرار بگیره (چون همینطور که بد و بدتر هست خوب و خوبتر هم هست و بعد از هر خوبی یقینا خوبتری باید اتفاق بافته ).

و از اینکه دیگه اون نیست ناراحت نباید شد . بلکه به چیزهای خوبی که در رابطه مقدس و زلال دوستی بدست آوردین فکر کنین. و با تکرار کارها و اخلاق های خوب و تاثیرات مثبتی که از اون گرفتین به آرامش خواهید رسید. بجای اینکه به این فکر کنید که بی حضور او من پودر می شم سوسک می شم یا اینکه زندگی برام مفهومی نداره یا .... که این حرفها اثری جز گرفتن انرژی مثبت شما نداره. و مانع رشد می شه و شما رو تحلیل می بره.

و همیشه در دوستی هامون بیاین بجای اینکه به مدت دوستی فکر کنیم و کمیت اون برامون مهم باشه به این فکر کنیم که اثر ماندگار در ذهن هم بذاریم.

اینا رو من می گم و دوست دارم نظر شما رو هم بدونم .

شاد و موفق باشید.

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : الياس در ساعت 19:59
چهارشنبه 11 مرداد1385
حرف هيچكس را باور نكن!

سلام به همه دوستای گلم

اومدم آخرین پستم رو بزارم و برم

همینجا از نرگس و آقا الیاس هم عذر خواهی میکنم که نتونستم همراه خوبی براشون باشم

از همه دوستان عزیزم که تو این مدت همرایم کردن ممنونم

                                                                                                   

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بوسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،

پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?

شاد باشید

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : هانيه در ساعت 22:47
پنجشنبه 5 مرداد1385
هر قاصدکی یک پیامبر است

 

                                                        

 

 

 

ساکت و ساده و سبک بود ؛ قاصدکی که داشت می رفت .

فرشته ای به او رسید و چیزی گفت . قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت : « اما شانه های من ظریف است زیر بار این خبر می شکند.

من نازک تر از « آنم که پیامی  این چنین بزرگ را با خود ببرم »

فرشته گفت : درست است ، آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما قرار است بی قرار باشی .

فرشته گفت: « فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر »

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد

 

حالا هزاران سال است که قاصدک می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است . پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد .

 

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.

از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او اینهمه بی قرار شد .

 

                                                                     

                                                            

عرفان نظر آهاری

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : هانيه در ساعت 0:17