پنجشنبه 28 اردیبهشت1385
مرا چه می شود
مرا چه می شود،
در کوچه های گلین،
در خم مبهم یک دیوار بلند،
از پی بوی خوش گردو،
تا ته آن باغ پی ات مي آیم.
می جویمت چونان جویی که می گذرد از هزار پیچ یک آسیاب،
پی یک دانه گندم
که به آغوش سپیدی یک راز می غلطد.
مرا چه می شود،
که دنبال می کنم مسیر رفتنت را،
بسان خط عبور ارابه عرش پیما.
مرا چه می شود،
مشق عشق می کنم،
میان کوههای هزار رنگ،
ماسه های بادی، شوره زار دور دست.
مرا چه می شود،
که خیس می شوم از گذر باران،
بر گونه های یک مرد.
مرا چه می شود،
که تمام راه قلبم می تپد،
نا آرامم،
آب می خورم،
زجر می کشم حلاج وار بر ادعای خداوندیم.
مرا چه می شود،
که به انگشت نشانت می دهم،
به عریانی کویر،
در باغ سبز آرزوهایم را.
مرا چه می شود،
که نگاه آشنای تو را می جویم.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : در ساعت 0:57
یکشنبه 24 اردیبهشت1385
سلام دوستان از امروز من نیز به شما پیوستم.ممنون که منو تو جمع صمیمی خودتون راه دادین.نوشته های مرا با امضای
یک آشنا خواهید خواند،امیدوارم خوشتون بیاد.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : در ساعت 20:34
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385
عصر جمعه
سلام .
ببخشید که همه تنبل تشریف داریم و دیر دیر آپ می کنیم .
نمي دونم اين بعدازظهرهاي جمعه چي داره كه باعث مي شه آدم دلش سخت بگيره . ياد همه دلتنگي ها و نداشته هاش مي افته ، اي كاش روزهاي هفته يك كم طولاني تر مي شد تا ديگه جمعه نداشته باشه ، يا روزهاي جمعه عصر نداشته باشه.
حالا يك لحظه فكر كن اين دلتنگي ها زماني بيشتر مي شه كه خانواده محترم درست بعد از فيلم شبكه يك ياد صله رحم مي افتن و مي رن ديد و بازديد و شما كسل و بي حوصله يا از طرف خوشتون نمي ياد و نمي رين يا اونقدر بي حال هستيد كه ترجيح مي دين تنها باشيد و روي ايوان يك صندلي بذارين و غروب آفتاب رو تماشا كنين و از نقاشي خدا لذت ببريد.
واي به وقتي كه يك دسته كلاغ هم شروع به اجراي موسيقي مشهور قار قار كنن كه ديگه نمي شه از غروب لذت برد و فقط دلتون مي خواد داد بزنين و اشك بريزين.
و اگر اهل دعوا باشيد توي اين لحظه هاي دلتنگي دلتون مي خواد سر يكي داد بزنين يا يكي سرتون داد بزنه و شروع به دعوا كنين و يك كتك سير بخوريد.
عصر جمعه عصر خوبي نيست، نمي توان برايش شعر گفت ، نمي توان نقاشي اش كرد ، نه ، برايش هيچ كاري نمي توان كرد . اما بياييد با خودمان صادق باشيم ، مگر به لطف همين مقطع زماني كوتاه نيست كه متوجه صداي بلند ساعت هاي تنهايي مان مي شويم ، صدايي كه 6 روز ديگر هفته در ميان شلوغي كاذب زندگي به چشم نمي آيد . اما در خلوت غروب جمعه ها آنقدر جسارت دارد كه خودش رو به رخمان بكشد .
و اشك گريز ماست از او . پس به يمن همين اشك قشنگ كه چشمان پاك را مي شويد ، همراه با نسيم گونه هاي گل انداخته و داغ را با رطوبت سردش نوازشي دلپذير مي دهد . بياييد آرزوهايمان در مورد نبود جمعه را فراموش كنيم و به انتظار آشنايي كه قول گرفته ايم و داده ايم تا با هم و نه تنها به پيكار با ((عصر دلگير جمعه)) برويم و صداي زنگ را به انتظار بشينيم
شاد و موفق باشید.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : الياس در ساعت 20:27
جمعه 8 اردیبهشت1385
چگونه بنویسم
چگونه بنویسم
برای او
که از کلام عاشقانه می هراسد
اما
دستانش لطیف ترین شقایق ها را می رویاند
رد پایش مسیر یکرنگی را ترسیم می کند
و سینه اش لبریز از حس غریبی است
که نامش را نمی شناسد!

و هر روز و هنوز
دلزده از روزمرگی
به کسی می اندیشد
که عاشقانه ترین هایش را
تنها برای او می نویسد.
شعر : یاسمین احمدی
عکس : اردشیر رستمی
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : نرگس در ساعت 11:22